تبليغاتX
غروب انتظار در غربت

غروب انتظار در غربت

شعر- مقاله فرهنگی

پری

 

 

 

پری

من بیقرار آمدنت می شوم ، پری

قربان طرز در زدنت می شوم ، پری

 

تو تا «سلام » روی لبت جای خوش کند

زنبور غنچهء دهنت می شوم ، پری

 

وقتی که آمدی ونشستی کنار من

مصروف باغ پیرهنت می شوم ، پری

 

تا قصه های ناز سفر را غزل کنی

پروانهء گل سخنت می شوم ، پری

 

آهسته چون قناری سرما کشیده یی

غرق شگوفه های تنت می شوم ، پری

 

تو غرق می شوی به خم بازوان من

شب می رسد و من وطنت می شوم ، پری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 0:49  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

پشیمان نمیشود

 

پشیمان نمیشوند

خفاش های دهرخوش الحان نمیشوند

در روشنی به دیده  نما یان نمیشوند

از کینه سینه را به شرر آشنا کنند

از کرده های خویش پشیمان نمیشوند

صد بار سوی مسجد و سجاده میروند

اما بدل؛ ز کفر مسلمان نمیشوند

در فکر قتل مردم بیچاره میشو ند

از آه و درد خلق هراسان نمیشوند

سجاده پهن  ؛  از پی آزار میکنند

خجل از حضور باری سبحان نمیشوند

با کفر دست اخوت و اخلاص مید هند

با مسلمین برادر و اخوان نمیشوند

از بس ضمیر را به ستیز آزموده اند

هر گز ز کینه صا حب ایمان نمیشوند

چون آب از دهانهء بیگانه میخورند

اندر سراب محرکه عطشان نمیشوند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 0:21  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

غزل مناسب

 

 

 

غزل مناسب

جزحرف عشق، دردهنم نامناسب است

هــر قــنـد دیگــری بـزنـم نامناسب است

بیگانه ؟ نیست در خــور دســت نـیازمن

این وصله گک به پیرهنم نامناسب است

اشک است وسوز وآه ونیاز وشکسته گی

چیزدگر در انجمنم ، نامناسب است

وقتی خیال دوست در آغوش می کشم

غیر از سکوت ، هر سخنم نا مناسب است!

جز خلعتی که یار براندام ما برید

هر جامه یی برای تنم ، نا مناسب است

اصل وخمیر و مایه ام از سجده کرده اند

یک لحظه کمترک شکنم ، نا مناسب است

مرد مسافرم ! وطنم جایی دیگریست

این کاروانسرا وطنم ؟! نا مناسب است!

آن نازنین نیاز مرا می خرد مدام

فریاد وناله کم بزنم ؟ نامناسب است

مارا به حیله های تعلق میازمای

دیوانه ، تکمه بر کفنم نا مناسب است

این چامه هم زخامهء دلدار می چکد

گردن کشم که های منم ؟ نا مناسب است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 23:54  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

به او بگویید دوستش دارم

                                                               dylam2fkanfln1f2te.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:51  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

بدون شرح

                                                                ou9q68v1ozbwdzsr09.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:44  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

عاشقی یامسافری

av44gexa854qefmu3xf.jpg

دوچشمت چون به چشمانم نگه کرد

 

لب ولعل ورخت روزم سیه کرد

 

مکن عشوه دگر بر یار(پاییز)

 

که ابروی کجت جانم تبه کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:7  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

الفبای عاشقانه

 

 

الفبای عا شقانه

از الف تا  ی باشد حرف عشق

این حروف را مینمایم صرف عشق

از الف  : الفت نما یان میشود

ب: بلای جان انسان میشود

پ: پریرو را مجسم میکند

ت: ترا چون تار؛ پیهم  میکند

ث: بود ثابت قدم در کوی یار

ج: جگر خونی بود با انتظار

چ: جکامه گفتنت در کار است

ح: حدیث و قصهء دلدار است

خ: بود خوبان عا لم در کلام

د: دل است و دل عاشق مدام

ذ :ذوق  عا شقان  بیدل است

ر: رفیق و یار در هر مشکل است

ز:زبان   گفتن جانان بود

ژ : زغند آن به هر انسان بود

ص : صبر دل بود در کوی یار

ض: ضجه کردنت باشد بکار

ط: حرف طرهء آن دلبرباست

ظ: ظلم دلبران بیوفاست

ف:فراق است با تمام اشتیاق

ق:قلب عاشقان است با شقاق

ک:باشد کا کل هر دلربا

گ:باشد گریه در وقت جفا

ل: لب باشد نباشد لب به لب

م: یعنی منتظر تا نیمه شب

ن:ناز یار را باید کشید

و: وفای یار را هر گز ندید

ه: هوای عشق در دلهای ماست

هر کجا باشد(پاییز)همرای ماست

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 17:10  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

تا قامت

تاقامت شبیه درختان کشیده ای

تصویرازنجابت انسان کشیده ای

هرروز درمسیر قدم های مست خود

طرح فرار مذهب وایمان کشیده ای

خواب مرا چه ساده به طوفان سپرده ای

بی خوابی مرا که دو چنان کشیده ای

اغاز قصه راکه بود سرنوشت من

مکنی نموده نقطه ای پایان کشیده ای

من مومن دوچشم مسلمان کش توام

مارابه زعم خویش مسلمان کشیده ای

ای شاه دخت قصهی مادر بزرگ چرا

مارا چوزلف خویش پریشان کشیده ای

درماورای خویش.بهشت  افریده ای

برعاشق پیاده بیابان کشیده ای

نقش تو ماجرای شکست قلم بود

نقاش را زکرده پشیمان کشیده ای

اری قبول کن که نگاهان خسته

مثل دو چشم عابر حیران کشیده ای

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:25  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

همدم من

 

 

همدم من سر الفت نه تو داری و نه من

متقابل حسن نیت نه تو داری و نه من

 

شادکامی همه در رازونیاز من و توست

سر درد سر صحبت نه تو داری ونه من

 

رنجه از فتنۀ اغیار  تو  و  من  از    تو

تکیه بر بستر راحت نه تو داری و نه من

 

من و رسوایی عشق و تو سودایی حسن

خبر از کوی ملامت نه تو داری و نه من

 

جلوۀ   معنی  از  آیینه   نجوشد هرگز

جز نظر بازی صورت نه توداری و نه من

 

لاله آغشته به خون پیرهن گل صدچاک

باغبان دیدۀ عبرت نه تو داری و نه من

 

ناقۀ لیلی ازین بادیه رفت   ای  مجنون

غیر گرد رم وحشت نه تو داری و نه من

 

تو خر خانقه ای شیخ و خراباتی من

غم فردای قیامت نه تو داری و نه من

 

صرفه از عمر گرانمایه نبردیم و گذشت

دست بر دامن فرصت نه تو داری ونه من

 

کاروان رفت و غنودیم به غفلت من و تو

هول ازین دشت پرآفت نه تو داری ونه من

 

ز آسمان بر سر ما سنگ ستم  میبارد

از بد فتنه حلاوت نه تو داری و نه من

 

چه تعنت که شنیدیم ز اغیار دیار

ننگ ازین لکۀ غیرت نه تو داری ونه من

 

آه وصدآه کزین محفل حسرت چون شمع

شعله جزاشک ندامت نه توداری ونه من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:56  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

سکوت تلخ

 

من قطره قطره اشک زمین سوز خویش را

اینبار عاشقانه به تصـــــویر میکشم

یا ذره ذره آه درون کــوب این تــنم

با یک نگاه زحلقــــه تذویر میکشم

آن واژه های خشک وسکوت شبان تار

با صدفغان و ناله شبگــــیر میکشم

من فوج فوج نغمه سـرایان باغ را

از کام اژدهای زمین گـــیر میکشـم

هم موج موج چشمه خورشید عشق را

از انتهای ریشه نخچــــــیر میکشـم

آن آبگـــینه برگ یکی گلـــبن دمـن

از بطن خار و حطه زنجیر میکشم

این بخت واژگون(پاییز)

از گیرودار واژه تقــــــــــدیر میکشم

 

گلون دردمندم آه شبگیرم فغان دارد!

زجور روزگاران یا غروب ماه تقدیرم!

دگر من کودک دیروز و بازیگوش فردا نیستم

تا حلقه برگوشان دون با حیله و نیرنگ

رموز زندگی ام را به سمت غیر چرخانند

نیم دگر!!

نیم دگر!!

نیم من آنکه بودم من!

نه آنستم که خواهم بود!

یکی دگر!!!

یکی دگر!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:50  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

لانه هوس

 

به خنده  خنده  تو بــردی  دلـم به دام خودت

به عشوه عشوه نمودی مـراچــه  رام خودت

 

ز گریه  گریه   فـــراقـت   مکیده  خون   دلم

که رفـته  رفتهچه لبریز  کـــردی جام خودت

 

زقطره قطره خـون مــن آورده ی به رنگ قلم

به صفحه صفحه ی قلبم نوشته ی تونام خودت

 

ز گوشه  گوشه ی  چشمت   چنان   نگاه  کنی

به  ذره ذره  وجودم  رسانده ی   پیام   خودت

 

به  دیده دیده ی مــن نقش  شد  حضور  رخت

به سینه سینه ی من هست صبح و شام خودت

 

به لمحه لمحه  کثرت احساس عشق  تـو دارم

به  سجده  سجده   بیایم    به  احترام   خودت

 

ز شعله  شعله ی  مهر  رخ     تــو   میسوزم

که  سایه سایه  کند سرو خوش خـرام خودت

 

به زاری  زاری من  رحم کن  مـروتی   بنما

به نکته نکته ی سخنم ذکری  از دوام خـودت

 

به لانه  لانه ی   هوسم  آرزوی   تـو   نقش

متاع  و نـقد  (پاییز ) ببــر به کام  خودت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:33  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

دلکش

 

 

دو چشم دلکش ات دلها کشیده

بسوی قلب ما هم پا کشیده

گل رویت چنان دارد طراوت

که ناز غنچه را از جا کشیده

مرا بیخود اگر دیدی نخندی

که چشمت بهر من مینا کشیده

ملاو محتسب هر چه بگو یند

خدا حسنت برای ما کشیده

قسم بر خال زیبای لبانت

خدا روی ترا زیبا کشیده

خوشم از دست نقاش دو عا لم

ترا تصویر بی همتا کشیده

اگر حسنت خدا زیبا نمی کرد

(پاییز) را بهر چی شیدا کشیده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:29  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

اسیر

 

 

مگذار مرا درتـب ایـن درد بمیرم

در شعلهء این آتشِ نامرد بمیرم

 

سخت است توگرم هوس وخوشگذرانی

مـن در شـب بـی روزنـــهء ســرد بمیرم

 

ترسم که شبی پشت درت یکه وتنها

ازدشنهء یک هرزهء شبگرد بمیرم

 

مگذار مرا وقت نوشتن، که چه کردم

وآن دخترک ساده چه ها کرد بمیرم

 

در پیچ مرا در دل یک مصرع رنگین

بگذار که در قالب یک فرد ، بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:55  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

من اینجا بس دلم تنگ است

من اینجا بس دلم تنگ است !
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند
گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز


سه ره پیداست،
نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر
حدیثی کَش نمی‌خوانی بر آن دیگر
نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟


تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام، این جاوید خون آشام
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‌ی بی‌غم
که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»
و می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و کنون می‌زند با ساغرِ «مَک‌نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی‌خداوندی‌ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند


بهِل کاین آسمان پاک
چرا گاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرْشان کیست؟
و یا سود و ثمرْشان چیست؟


بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله‌ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار
نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده های تار
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور
«کسی اینجاست؟
هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»
و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه
مرده‌ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ
مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد
ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که می‌خواند
«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»
وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار
کسی اینجاست؟
و می‌بیند همان شمع و همان نجواست
که می‌گویند بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور
«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»


بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید
بدآنجایی که می‌گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: «زود!»
وزین دستش فُتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

کجا؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه‌هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گلْ کاغذین روید؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست
که مرگش نیز چون مرگ «تاراس بولبا»
نه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بوده‌ست

کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشا
زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا
به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من


بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه‌ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شُرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین


من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:42  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

نگاه

 

وقتی بر ماه بنگرم، روی توام آید بیاد
دود آه را بنگرم موی توام آید بیاد
**********
وقتی بینم عاشقی دیوانۀ جانانـۀ
آن طپیدن های دل سوی توام آید بیاد
**********
چون ببینم بلبل آشفتۀ در بوستان
این دل آشفته در کوی توام آید بیاد
**********
گه که بینم آتش و آن شعله سوزان او
آن نگاه شعله ور، خوی توام آید بیاد
**********
چون نظر افتد مرا هر گه بر سرو سهی
آن قد سروت بتا،روی توام اید بیاد
**********
هر زمان بویم گلی اندر میان گلستان
عطر آن گیسوی خوشبوی توام آید بیاد
**********
وقتی بینم دانۀ بادام در نزد "پاییز"
ناگهان چشمان جادوی توام آید بیاد
**********

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:51  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

امید

امید

دل ز هجرانت شکایت میکند
یاد رویت بی نهایت می کند
**********
من نمی خواهم که دانند خلق،لیک
اشک چشمم این حکایت می کند
**********
من نه می خواهم که بینم سوی تو
دل تو چشمم را هدایت می کند
**********
من نگیرم بر زبانم نام تو
قلب من هردم صدایت می کند
**********
من نه می دانم فلک آخر چرا
هر زمان از من جدایت می کند
**********
کیست آن مکار من واقف نیم
که همچو دنیا بی وفایت می کند
**********
گلرخان را بی وفایی خصلت است
بر تو هم جانا سرایت می کند
**********
هم چو بلبل بی قرار و پر فغان
زار،زارم هر ادایت می کند
**********
دل نه تنهاگشته پامال جفات
دیده خود را زیر پایت می کند
**********
بهر قتلم ای نگار تندخو
یک نگاهت هم کفایت می کند
**********
من نگردم از جفایت نا امید
مهربان اخر خدایت می کند
**********
بس که خواهم من ترا هردم زاو
بر محبت او رضایت می کند
**********
از"پاییز" واقف نه یی ای دلبرا
جان خویش هردم فدایت می کند
**********

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:29  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

تقدیم به تمامی دل باخته گان

 

سحر در خواب دیدم با دل زار

که سر نهاده ام در دامن دلبر

نبودم راضی از این خواب پاییز

که تا محشر شوم والله بیدار

سحر دلبر چوامد برسر من

خدا داند چه امد برسر من

قیامت قامت پاییزچوبنشست

زنو بر خاست شور محشر امد

به دل گفتم مکن این قدر فریاد

که اندر خرمن صبر اتش افتاد

بسوزد هستی پاییز سراپا

گهی کان چشم شهلا ایدم یاد

بگو تا دلبر حورم بیاید

سفید نازک و بورم بیاید

دمی که میرود تابوت پاییز

بگو تا لب گورم بیاید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 0:59  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

یک نفر نیست

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق دل تنهای مرا  بشناسد

حجم خاکستری غربت تنهای من

یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم

شب یلدای غزل های مرا بشناسد

سفرعشق به ابادی خاموش دلم

یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان . غم پیدای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله ی سوزندی اشک

طلب عشق و تمنا ی مرا بشناسد

دلم اویخته از دار پریشانی ها

یک نفر نیست مسیحای مرا بشناسد

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق دل تنهای مرا بشناسد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 22:11  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

ناکام تو

بگذارکه تا اواره وبدنام تو باشم بدنام توباشم

جان در طلبت داده گناه ناکام توباشم ناکام توباشم

پهنای دلم از رخی تو صبح صفا شد

بی روی تو در مولیکری شام توباشم شام تو باشم

سرچشمه چشمان تو اغاز حیاتم پایان حیاتم

از ری غمت هجرتو انجام تو باشم انجام توباشم

گرپا سر پیمان محبت بگذاری ای جان بگذاری

درکام تو ناکام تو ناکام تو باشم ناکام توباشم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 0:30  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

هروقت

هروقت دلی کسی شکستی یک میخ بر دیوار بکوب

هروقت دلی کسی را بدست اوردی ان رادر بیار ببین

جای ان میخ میماند یا نه .

تقدیم به انانی که بادل مردم بازی میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 0:23  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

یک اه

یک اه من چندبوسه ازتو نصیبم میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 0:0  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

دانلود اهنگ های ازهنرمندان افغانستان

دانلود اهنگ های زیبا از هنرمندان افغانستان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:25  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

تصاویرزیبا

تصاویر زیبا درادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 13:57  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

دادی فریبم



ای رشک گلها دادی فـــــریبــــــــم

ای وای و ای وای دادی فریبــــــــم

عمریست خواهم یک بوسه زان لب

امروز و فـــــــردا دادی فــریبـــــم

گفتــم کـــه نامت دیگـــــر نگیــــرم

کردی دل آســـا دادی فـــــریبـــــــم

گفتی به عشقت بــی پا و ســـر مـن

دیـــدم ســرا پــا دادی فـــریبـــــــم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 2:0  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

ازچشم تو


از چشم تو چـــون اشک سفـــر کردم و رفتــم

افسانهء هجــران تو ســــــر کـــــــردم و رفتـم

در شام غــم انگیــز وداع از صـــدف چشـــــم

دامــــان تـــرا غــرق گهر کــــــردم و رفـتــــم

چــون باد بر آشفتــم و گل هـــای چمــــــــن را

بــا یاد رخت زیــر و زبر کــــــردم و رفتـــــم

ای ساحــل امید پــی وصل تـــو چـــون مـــوج

در بحـــر غمت سینـــه سپــر کردم و رفتــــــم

چـــون شمع ببالیـــن خیالــت شـب خــــــود را

بـــا سوز دل و اشک سحــــر کـــردم و رفـتـم

چـــون مــرغ شباهنگ همــــه خلــق جهـان را

از راز دل خـــــویش خبــر کــردم و رفتــــــم

چــــون شمع حـــدیث غــم دل گفتــم و خفتــــم

پیـــراهنی از اشک ببــــر کــــــردم رفتــــــــم

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 2:3  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

از پیش من برو



از پیـــش مــن بــرو کـــه دل آزارم

نا پایــــــدار و سست و گنهکـــــارم

در کنج سینــه یــــک دل دیــــــوانـه

در کنج دل هــــزار هــــــوس دارم

مـــن ناکامـــــم نــــاکــــــام عشقــت

مــــن بـــد نـــامم بـــد نـــــام عشقت

آه ای خـــدا چگــونه تــرا گــویــــم

کــز جسم خــویش خسته و بیـزارم

هـــر شب بـــر آستان جـــلال تــــو

گـــویی امیـــــد جسم دگــــــر دارم

دل نیست ایــــن دلی که به من دادی

در خـــون تپیده آه رهــــایش کـــــن

یـــاخـــالی از هوا هــــــوس دارش

یـــا پای بنــد مهــر و وفــــایش کــن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:55  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

ای بی خبر ازدردمن

 

ای بیخبر از درد من بر آسمان شد گرد من

دیدی چو رنگ زرد من مارا رها کردی و رفتی

عشق مرا نشناختی با دیگران پرداختی

ما را پریشان ساختی دل باختی دل باختی

روزم سیاه کردی و رفتی

بیتو به تنها ساختم با رنج شبها ساختم

با چشم دریا ساختم یعنی سراپا ساختم

تو ترک ما کردی و رفتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:20  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

ای نازنین ازعشق تو



ای نـــازنین ا زعشق تــو دیوانــه دیوانه ام

وز دیگران یکبارگی بیگــانه ام بیگانـــه ام

این مــــردم عاقل نمــا بگذار و پیش من بیا

من با همه دیوانگی فــرزانه ام فرزانـــه ام

دنبال دانایان مــرو یار جهانجویان مشــــــو

من از حقیقت خوشترم افسانه ام افسانــه ام

ازعطرولطف ورنگ تودل میکند آهنگ تــو

تا جلو چون گل کرده پــروانه ام پروانـه ام

در داستانهـــای کهــن جای تو باشد نزد من

ای بهتر از گنج وگهر ویرانه ام ویرانــه ام

هرلحظه یی بنوازمت وزجان نثاری سازمت

دانی که من در عــاشقی جانانه ام جانانـه ام

نزدیک خویشت خوانده م درانتظارت ماندام

دیگر چرا در میزنی در خانه ام در خانه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:0  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

ازتودورم

از تـــو دورم مــن و دیوانـــه و مــدهوش توام

آنچنان محــو تو گشتم کــــــه در آغــوش تـوام

یکــــدم از دل نبـــرم یــــاد دل آویـــــز تـــــرا

گر چه چون عشق ز دل رفتــه فـراموش تـوام

نگــــه گــرمم و در چشــم سخـــن گـــوی توام

هـــوس بــوسه ام و در لب خــــــاموش تــوام

همچـــواشکی کـــه زجـــان ریخته در دامن تو

چــون صدائی کــه ز دل خاسته در گوش توام

پـــای تـــا سر همــه طوفانـــــــــم آشفتگیــــــم

بحـر در موجم و عمریست که در جـوش تـوام

گــر چه در حسرتم از دوری بــــــرق نگهــت

زنـــده با یاد تو و گـــرمی آغـــوش تــــــــوام

در دل شب تـــاریک کــه چـــون بخت منسـت

تــا سحــر منتظــر صبح بنــــــا گـــوش تــوام

خــــاطر نازکت آزرده شـــد از محنـــت مـــن

بـــار سنگینـــــم و آویختــــه از دوش تــــــوام

 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:57  توسط محمدزمانی( پاییز)  | 

امشب به یاد روی تو


امشب بـــه یاد روی تــو غوغا کنم غوغا کنم

دل را بــدست غم دهم پس شکوه از دنیا کنـم

 

امشب به یـاد عشق تو با اشک خود تنها شوم

آنقدر زاری ها کنم تا سیل خون بر پا کنـــــم

 

خندی به عشق پاک من گویی که من دیوانه ام

گویی من دیوانه خــود در ساغـر و مینا کنـــم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:19  توسط محمدزمانی( پاییز)  |